تبلیغات
بی نشونه ها - شهید حسین خرازی(فاتح فتح المبین)

بی نشونه ها

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان
جعبه حدیث

موضوع: زندگی نامه شهدا -
شلمچه جمعه هشتم اسفند ماه سال 1365    

 اوضاع بدجوری گره خورده بود.ماشین های غذا را می زدند و بچه ها گرسنه مانده بودند  .

گفته بود چند دیگ غذا بگذارند تو نفربر و ببرند خط   .

 گفتند:راننده نفربر آماده شده برای بردن غذا. گریه اش گرفت و به همه گفت  :

 از این راننده یاد بگیرید.می داند هرکس قبل از او رفته،برنگشته،اما دارد می رود  .

 اصلا من باید بروم این راننده را ببینم وپیشانی اش را ببوسم  .

 پیرمرد بود،حاجی رفت پیشانی اش را ببوسد .

 گفت:این غذا بایدهرطوری شده به بچه ها برسد.

 اگر نمی توانی، بگو خودم بنشینم پشت فرمان. همان جا بود که خمپاره آمد.  

 ناگه دلها فرو ریخت،جانها افسردند،بسییجیها همه گریستند...

اما تو بر خاک افتاده بودی و گونه های پیرمرد هنوز گرمی بوسه هایت را احساس می کرد

سخنی از خرازی:

همواره سعی‌مان این باشد که خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم و شهدا را به عنوان یک الگو در نظر داشته باشیم، که شهدا راهشان، راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند که در این راه شهید شدند.... ما لشکر امام حسینیم، حسین‌وار هم باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین(ع) را در آغوش بگیریم، جز این نباید کلامی و دعایی داشته باشیم که «الّهُمَّ اجعل مَحیایَ، مَحیا محمدّ و آلِ محمد و مَماتی، مَماتَ محمّد وَ آلِ محمد»

8c6cbb5m8htjlis4smvw.jpg



نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین 1392 توسط شهید گمنام
مقام معظم رهبری

نویسندگان
نظر سنجی
آمار سایت
Nasr19